تبليغاتX
فرهنگ

فرهنگ
سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی

حجه الاسلام مهدی زبردست برزین

سلام
از این که این وبلاگ را انتخاب کرده اید ممنون هستم .

برای دیدن اخبار و پست های کامل از قسمت نوشته های پیشین کمک بگیرید چرا که در آرشیو تنها 30 پست آخر نشان داده می شود .


Tel : 09352175283
Yahoo ID = mahdizebardast1386
mahdizebardast1386@gmail.com

» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» خرداد 1388
» اردیبهشت 1388
» فروردین 1388
» بهمن 1387
» دی 1387
» آذر 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» اردیبهشت 1387
» فروردین 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» دی 1386
» مذهبی
» سیاسی
» اجتماعی
» علمی
» آلبوم تصاویر من
» شخصیت ها
» سیاست در رسانه ها
» درد دلی از نوع ...
» بحثی بین زبردست و سیروان ...
» مریم و دوستانش
» جبهه و جنگ
» شعر و داستان های من
» بحث بین من و ابو مصعب (سنی مذهب)

» جنایات یهود
» قرب الهی
» مکی و مدنی در قرآن
» اعجاز علمی قرآن
» پیرامون حدیث قرب نوافل
» درخواست راهنمایی از شما
» سانسور سخنان انتقادي علم‌الهدي و خزعلي درباره هاشمي در خبرگان
» دل نوشته
» زیارت عاشورا در کنار مزار شهدا
» يك نماينده مجلس خبر دادچگونگي اخذ مدرك دكترا توسط لاريجاني در نوبت بررسي

زندان بان پیر 4 86/12/07

دوستان این آخرین قسمت داستانه ... ببخشید که اینطوری طولانی شد ... وقت نمی کردم همش رو تایپ کنم ...

و تازه فهمیدم که زندان بان پیر با چه کسی حرف می زند ، یک پیرزن با موهای بلند که با هنا سرخ شده بود برروی ویلچر نشسته بود و پیرمرد جلوی او زانو زده بود و دستان او را در دستان خود می فشرد . پیرزن به من نگاه می کرد ولی اصلا تکان نمی خورد . من دوباره به طرف پنجره برگشتم گربه ای را دیدم که بر روی دیوار نشسته بود و من را تماشا می کرد من با خود فکر کردم ای کاش آزاد بودم و می توانستم هرکجا که می خواهم بروم .

از صدای پای زندان بان به طرف او برگشتم . او درحالی که لبخندی بر لبش داشت به سمت من می آمد وقتی که به من رسید شروع کرد به آواز خواندن من هم با او خواندم در همان حال به پیرزن نگاهی کردم و دیدم که لبخندی بر لبانش جاری است و قطرات اشک همانند مروارید از گونه هایش بر روی زمین پاچیده می شد .زندان بان پیر به طرف پیرزن برگشت و او را از آنجا به بیرون برد . روزی چندبار آن دو پیش من می آمدند و من هم برای آن ها آواز می خواندم ولی دلم خیلی گرفته بود و دوست داشتم به زندان قبلی پیش دوستانم برگردم .

یک روز صبح زندان بان پیر پیش من آمد و برایم غذا آورد و بعد پنجره بیرون سلول را باز کرد و خودش رفت . من از پنجره به حیاط نگاه کردم دوباره آن گربه را دیدم که به طرف درخت سیب سرخی که در کنار دیوار بود به آرامی حرکت می کرد ، وقتی که به درخت رسید از آن بالا رفت و روی دیوار پرید و خیلی آرام به طرف پنجره می آمد ، آنقدر نزدیک شده بود که صدای نفس هایش را می شنیدم ، ناگهان احساس کردم که در سلول دارم تاپ می خورم و به این طرف و آن طرف پرتاب می شوم ، ناگهان در سلول باز شد و من خیلی سریع از سلول خارج شدم و از پنجره به داخل حیاط افتادم ، من پرواز می کردم ، پرواز ، باورم نمی شد ، چه زیبا بود ، بر روی درخت سیب نشستم و این بار از بیرون پنجره به داخل زندان نگاه می کردم ، من تازه آزادی خود را به دست آورده بودم انگار که دوران محکومیت من تمام شده بود ، از خوشحالی نمی دانستم که باید چه کار بکنم ، کمی فکر کردم ، به اطراف نگاه می کردم و کمی آواز خواندم با آهنگی متفاوت ، ترانه ای به نام آزادی و پرواز کردم به طرف خورشید ، آنقدر بالا رفتم که آدم ها به اندازه خال های روی بالم شده بودند و من پرواز کردم تا اوج آسمان آبی .

پایان


زندان بان پیر 3 86/12/06

قسمت سوم

او شروع به خندیدن کرد و گفت صدایش خیلی زیباست و به پیش زندان بان رفت من صحبت آن ها را نمی شنیدم چون خیلی آهسته صحبت می کردند ، آن دو تقریبا نیم ساعت با یکدیگر صحبت کردند و هرچند لحظه یک بار نگاهی به من می کردند و دوباره صحبت خود را ادامه می دادند .

بالاخره آن دو صحبتشان تمام شد و هردو به طرف من حرکت کردند . آن زندان بان پیر من را از زندان بان قبلی تحویل گرفت و داخل ماشین می برد و شروع به حرکت کرد . من ذوق زده شده بودم چون تا حالا شهر را ندیده بودم و از دیدن مردم و شور و نشاط آن ها لذت می بردم .

ماشین متوقف شد ، زندان بان پیر از ماشین پیاده شد و با یک تکه پارچه چشمان من را پوشاند ، من فقط می توانستم صدا ها را بشنوم او به آرامی حرکت کرد و از مدتی ایستاد صدایی شبیه برخورد چند کلید به همدیگر و بعد هم صدای باز شدن در ، سکوت محیط را بر هم زد ، حوصله ام سر رفته بود همش به این فکر می کردم که الان کجا هستم ، تاریکی اعصابم را خورد کرده بود . بالاخره زندان بان توقف کرد و شروع به صحبت کرد نمی دانم باکی داشت حرف می زد چون که فقط صدای او می آمد ، او دوباره شروع به حرکت کرد و باز صدای باز شدن دری را شنیدم زندان بان من را به گوشه ای برد و از صدای پا هایش فهمیدم که از من دور می شود . بعد از چند لحظه دوباره صدای پای او را شنیدم ولی این بار صدای دیگری هم می آمد انگار که چیز دیگری هم همراه او در حال حرکت بود ، او می ایستد و دوباره شروع به صحبت کردن می کند این بار هم تنها او حرف زد .

چند لحظه بعد احساس کردم که پارچه از جلو چشمانم کنار می رود ، خوشحال شدم از این که دوباره می توانم اطراف خودم را ببینم وقتی که پارچه به طور کامل کنار رفت از شدت نور چشمانم بسته شد ، هرچه سعی کردم که چشمانم را باز نگه دارم نمی شد ، بالاخره چشمانم به نور عادت کرد و باز شد ، این بار خود را در یک زندان مشاهده کردم که تنها دارای یک سلول و یک زندانی بود که خودم بودم و خودمولی این زندان خیلی قشنگ تر از زندان قبلی بود ، روی زمینش با سرامیک فرش شده بود بر روی دیوار عکس هایی از آبشار و جنگل نصب شده بود ريا، سلول من کنار پنجره بود و من از پنجره بیرون را تماشا کردم . یک دیوار در کنار پنجره بود و آن طرف دیوار پسر بچه ای با توپ بازی می کرد . در طرف دیگر دیوار حیاطی بود که در وسط آن یک حوز کوچک قرار داشت و اطراف آن پر از درخت میوه بود ، من سرم را به طرف دیگر زندان گرداندم و تازه فهمیدم که زندان بان پیر با چه کسی حرف می زند ...

ادامه دارد


زندان بان پیر 2 86/12/05

ادامه داستان زندان بان پیر

برای مطالعه قسمت اول این مکان را کلیک کنید

ادامه ...

صدای من در این زندان از همه قشنگ تر بود به همین دلیل وقتی که حوصله همه سر می رفت از من می خواستند که برایشان آواز بخوانم من هم بادی به قب قب می انداختم و شروع به خواندن می کردم حتی زندان بان هم از صدای من خوشش می آمد صدای من آن قدر زیبا بود که مردمی را که از بیرون زندان می گذشتند گاهی برای گوش کردن به آواز من متوقف می کرد و آن ها بعد از چند لحظه توقف دوباره به راه خود ادامه می دادند .

من به آن سلول و آن زندان عادت کرده بودم بخصوص زندان بان را خیلی دوست داشتم ، او هم من را خیلی دوست داشت و همیشه سعی می کرد که مانند من آواز بخواند ولی نمی توانست من از این کار او خنده ام می گرفت ولی هیچ وقت به روی خودم نمی آوردم و به خاطر اینکه او خوشحال شود شروع به آواز خواندن می کردم ، اوهم با من می خواند .

یک روز صبح یک زنداتن بان پیر که انگار بر روی سر و صورتش برف نشسته باشد به زندان ما آمد ، او یک چرخ در زندان ما زد و همه زندانی ها را از کوچک تا بزرگ بر انداز کرد ، وقتی که من را دید در چشمانم خیره شد و چند لحظه در همان حال باقی ماند و بعد شروع کرد به آواز خواندن ، او همانند من آواز می خواند من هم از اینکه کسی در این دنیا وجود دارد که می تواند مانند من آواز بخواند خوشحال شدم و شروع به آواز خواندن کردم .

 

ادامه دارد ...


زندان بان پیر 86/12/04

من از موقعی که چشمانم را باز کردم در یک سلول میله ای زندانی بودم . نمی دونم جرم من چه بود که من را زندانی کرده بودند . بعد ها یکی از زندانی های سلول بقلی به من گفت به خاطر آوازی که اجداد من خوانده بودند من محکوم به حبس ابد شده ام یا بهتر است بگویم که کل خانواده من محکوم به حبس ابد شده اند .

به ادامه مطلب مراجعه کنید

 


ادامه مطلب

باد ... خوب جون مادرت گوش کن ... باد با تو هستم ها 86/12/01

ای باد !

برسان صدای من را

شاید در دور دست کسی باشد

که بشنود حرف دلم را

آن دور ها اندر خم کوچه ها

می دانم کسی هست

که بخواهد بشنود سخنم را

ای باد !

برسان به گوشش

"نالانم و گریانم

بهر تو من دیوانه "

این و خودم نوشتم ... آخه امروز استادمون نیومده بود ... من هم نشستم و این رو نوشتم ... بعدش هم تا کلاس بعدی خوابیدم ... راستی داشتم اینو تایپ می کردم هواسم پرت شد ناهارم سوخت ... حالا اگه جرات دارید خوشتون نیاد ...


تنها ... 86/12/01

غم مخور تو ای دوست

من هم تنهایم

تنها در این عالم خاکی

تنها در این زمان تاریک

تنها می گردم

در این دنیای تاریک

تنها می گریم

در این شب های تاریک

این یه تیکه از شعریه که در تاریخ 1 / 1 / 85 نوشتم ، بقیش رو دیگه نمی نویسم چون اصلا ربطی به اولش نداره ...


حاجت 86/11/22

ستاره امیدم

بی تو دگر بمیرم

از غم این روزگار

بی تو دگر نشینم

تا که بیاد امیدم

به مثل یک ستاره

میون شب ویلون

آخ که خدا بی چارم

ویرونم و آوارم

بی تو دگر ندونم

بی تو دگر نتونم

دستان حاجت من

آمده تا به بالا

تا که شاید بگیری

غم از دلم بگیری

آخ که خدا چه سخته

تنها یه گوشه بودن

میون این همه من

تنها بخوام بمیرم

آخ که خدا چه کردی

با این صبر زیادت

آخ که دیگه نتونم

به این صبرت بسازم

آخ که خدا امتحان

انگار تموم نمی شه

آخ که خدا به مولی

خسته شدم بی دلدار

دلدار و دلیار من

انگار دیگه زنده نیست

تا که بگم به او من

بی تو دیگه نمونم

آخ که خدا خسته ام

خسته از این زمونه

خسته از این آدم ها

خسته از این زندگی

بی یار و یاور غمین

بی عشق و همدم ولی

امید بستم به تو من

تا که بدی حاجتم

شعر از خودمه


دل گرفته ... 86/11/15

عکس رو خودم طراحی کردم ... زبردست

دلم به مثـل خـورشــیـد

گــرفـتــه و غـمـگــیـنـه

بــه مــثـل مـاه گــردون

چــرخـیـده دور قـلــبـت

قـلبـی بـه مثـل مهتـاب

روشـن کرده چشمم را

چـشـمـی بـه مثـل دریا

اشــکی بــه صورتم داد

اشــکی که از روی غم

پـوشــانـده صــورتــم را

صــورتـی کـه از رو غـم

ســــــیـاهِ و کـثــــــیـف ِ

ســــیـاهــی صــورتــم

بـــه مثـــل شـــبِ تاره

شعر از خودمه ها


شب و راز تنهایی ... 86/11/12

 

ایـــن عـــاشـــق دل شــکــســـته را چــه کـــار اســــت بـــا ســـحــر

شــــب بــا هـمـه سـیــاهــی اش غــم خـــوار اســـت بــــرای مـــــن

عاشقی دردیست که در سیاهی شب پوشیده می ماند در این دل من

ایــن درد ، وقـتــی ســـحـر شـــود رو مــی شــود جــلـــوی نــامحرم

ای یـــار شــیـــریـــن زبــانــم ،‌بــشـــنـــو ایــن حـــرف را از زبــــانـــم

عــاشـــقــم ، عــاشـــقـی دیــوانــه ، دوســتـت مـــی دارم تــــا ابــد

مـپندار کـه بـــا تــو نــیـستم ، تو در قلب منی گر باشد آسمانی فاصله

تــو در فــکــر مــنـی ، گــر بــاشــد تـــا خـــانــه تــو فـاصـله ها فاصله

تقدیم به امام زمان (عج)

شعر از خودمه


... قبل از کلاس فقه 86/11/03

اشک مادر مقدس است .

عشق یعنی خنده های کودکان

بـازی و شـادی در کـنـار مـادران

عشـق یعنـی گـریه های مادران

وقـت تـنـهـایـی در کـنـار کـودکان

عشـق یـعـنی غـصه هـای پدران

وقـت تـنـهایـی در کـنـار کـودکـان

عشق یـــعــنـی مـادران و پـدران

هـر دو بـا هــم در کــنـار کـودکـان

شعر از خودمه -  2 / 11 / 86

ساعت 8 صبح

قبل از کلاس فقه 4


آخر کلاس فقه 4 86/11/03

عشق یعنی سوختن .

 

عــشــق یـعــنـی گـرمـی و مـســـتـانـگــــی

هـــمـچـو شـمـع از مـحـبـت سـوخـتـگــــی

عشــق یـعنـی یــــاد او را در دل داشــتـن

هــمـچـو مـروارـید در صدف جا داشــتـن

عشق یعنی نه این و آن را دوست داشتن

بـل هرکــه را در دل اسـت دوسـت داشـتـن

شعر از خودمه


قلب پاره 86/11/02

برا فرج امام زمان (عج) صلوات

ای عاشق شکستـه دل

تـو هـم بـیـا به پیـش دل

تا که همش غم بخوریـم

تـا کـه مـا بـا هـم بـگیــم

بـی تـو دیـگـه ما نتونیـم

بـی تـو دیـگـه ما نخونیم

بـیـا کـه بـا هـم بمـونیـم

بـیـا کـه بـا هـم بخـونـیم

ایــن قــلـب پـــاره پــاره

دیــگــــــه دووم نـــداره

تقدیم به امام زمان (عج)

شعر از خودمه ها


عشق 86/11/01

هرعشقی یک کلید دارد

عشق آن نیست که لب بگوید
عشق آن است کز دل بروید
عشق آن نیست که من گویم
عشق آن است که یار گوید
عشق آن نیست که تو گویی
عشق آن است که رب گوید

شعر از خودمه ها


داستان های کوتاه ... 86/11/01

اتاق بدون سقف


ادامه مطلب

مادر 86/10/28

شعر از حجه الاسلام مهدی زبردست


ادامه مطلب

» معرفی به دوستان
» پروفایل مدیر
»

RSS 2.0





Powered by WebGozar

Serch Google