 |
|
سلام از این که این وبلاگ را انتخاب کرده اید ممنون هستم .
برای دیدن اخبار و پست های کامل از قسمت نوشته های پیشین کمک بگیرید چرا که در آرشیو تنها 30 پست آخر نشان داده می شود .
Tel : 09352175283 Yahoo ID = mahdizebardast1386
mahdizebardast1386@gmail.com
|
|
|
 |
|
نامه یک شهید به دخترش |
86/12/25 |
|
|
|
دختر کوچکم ، وقتی عازم جبهه شدم ، به سویم دویدی و با دست های کوچکت در آغوشم گرفتی . من تو را بوسیدم و تو مرا ... از سر و کولم بالا رفتی و با خنده های شیرینت ، لحظاتی پایم را سست کردی . نزدیک بود تفنگ از دستم بیفتد . اما ناگهان به یادم آمد که بین تو و راه خدا ، باید یکی را انتخواب کنم . اینک با تو نیستم ولی قلبم با توست ، تو را به خدا سپردم وخود به راه او آمدم .
دخترم پس از شهادت من ، مردم به دیدار تو خواهند آمد . تورا در آغوش خواهند گرفت و تو غربت را حس نخواهی کرد . گرچه هیچ کس ، جای من را برای تو نخواهندگرفت . اما عزیز دلبندم ، پس از شهادت حسین بن علی ( ع ) به فرزندان داغدارش ، سیلی زدند ، خیمه هایشان را به آتش کشیدند و آن ها را در بیابان با پای برهنه دواندند و به حال اسارت بر شتران بی جهاز سوار کرده و در شهر گرداندند .
|
|
|
|
|
 |
|
لباس سپاه و عمامه |
86/12/19 |
|
|
|
در مرحله دوم عملیات بیت المقدس آمده بود خط مرزی شلمچه ، با لباس سپاه و عمامه به سر . دوتا بیسیم چی دنبال او می دویدند . دوربین کشیده بود و شبکه برق منطقه عمومی بصره را نشان می داد می گفت : اگر هدف عملیات خرمشهر نبود می توانستیم بصره را تصرف کنیم . همان وقت یک بسیجی آمده بود و می پرسید که با لباس خون آلود می شود نمازخواند یا نه . با حوصله جواب او را داد و مقداری هم چرب و نرم تر از حد معمول . به او گفتم این بنده خدا هم فرصت گیر آورده ، عاشق عمامه تو شده ؛ گفت :
« وقتی اون سؤال شرعی می پرسه ، مخصوصا از نماز ، من دیگه فرمانده نیستم . این همون چیزیه که من می خوام » .
|
|
|
|
|
 |
|
پوتین |
86/12/19 |
|
|
|
یکی از روز های گرم تابستان ، بچه های گروهان حر آرام برای نماز صبح بر می خواستند . در تاریک روشن هوای صبح گاهی بسمت محوطه می رفت . ردیف پوتین های رنگ و رو وارفته و خاک گرفته و گل نشسته بد جوری توی ذوق فرمانده زد . برای چندمین بار تذکر داد که در مقابل همه خوبی هایتان کمی در انضباط نظامی اردوگاه جدی باشید . فرمانده می خواست تا بسیجی های تحت فرمانش هر صبحگاه با پوتین های واکس خورده به صف شوند اما گویا این کار به مذاق بچه هایی که آمده بودند فقط صف شکن باشند خوش نمی آمد . روز هایی چند گذشت تا صبح گاهی دیگر رسید . آن روز شهید مرادی با چهره ای مصمم و گیرا حرف های عجیبی به گروهان زد ... بچه ها مگر من فرمانده شما نیستم ؟ مگر فرمانده بر افرادش ولایت ندارد ؟ مگر شما تابع ولایت نیستید ؟ ... انگار غمی در کلامش نهفته بود و بچه ها آن را حس می کردند . گفت : حالا به شما دستور می دهم از صف تکان نخورید و همین طور بایستید . لحظاتی بعد فرمانده مقابل اولین نفر خط جلو روی دو پا نشست و فرچه واکس را کنار دستش گذاشت . بسیجی بهت زده به پایین نگاه کرد فرمانده اش با حوصله و جدیت مشغول واکس زدن پوتین بود . ناخواسته پا واپس کشید اما شهید مرادی ساق پای او را گرفت و نگاهش کرد و گفت :
قرار نشد تکان بخوری . وقتی واکس زدن پوتین نفر سوم تمام می شد گروهان لرزیده بود . اشک از گوشه چشمان بچه ها سرازیر بود و مثل یک انفجار ناگهانی فرمانده را دوره کردند ، روی دوش گرفتند و برای سلامتی اش مرتب صلوات فرستادند .
|
|
|
|
 |
| |
|
|
|
 |
|
صف |
86/12/16 |
|
|
|
یک صف طولانی ، بچه های گردان امام صادق ( ع ) ، بچه های جنگ ، انگار که می روند عملیات . توی یک صف به ستون یک . خیلی تمیز ، مرتب و منظم . پیشانی بند بسته بودند و امام ، بیرون صف ، انگار فرماندهشان باشد همراهشان می رفت . گفتم ( یه کم صبر کنید ، منم بیام . ) همینطور می رفتند . یکی گفت ؟ ( چرا نمی آیی ؟ ) گفتم : ( راهم نمی دهند . ) گفت : ( راستش رو بگو . چی توی دلت هست ؟ ) فکر کردم . گفتم : ( راستش هنوز با مادرم خداحافظی نکرده ام . ) سرد شد . خیلی سرد . فریاد زدم ( صبر کنید ! ) چند نفر ریخته بودند بالا سرم . می گفتند : ( این که زنده است ) ... .
|
|
|
|
|
|