بسم الله الرحمن الرحیم

غیر قابل چاپ کتابی دارای یک صد صفحه با نه داستان کوتاه ، کتابی که تا کنون به چاپ یازدهم رسیده یعنی از سال 82 تا سال 86 و همین است که خواننده همچنان این دغدغه ذهنی را دارد که چرا کتابی تا این اندازه خواننده پیدا کرده است و همچنان به دنبال علت می گردد .
تنها راه برای پیدا کردن علت خواندن کتاب است ، ما هم همین کار را کردیم و کتاب را با دقت مطالعه کردیم ، نه داستان جذاب که خواننده را با خود همراه می کند در تمامی لحظات و او ار با خود به اعماق می برد و در لایه های خود غرق می کند ، در این نه داستان تماما به مشکلات اجتماعی پرداخته شده و جالب اینجاست که در این کتاب شش داستان مستقیم و یک داستان غیر مستقیم از یک داستان از همین کتاب سرچشمه گرفته به نام "همیشه پای یک زن در میان است" به این معنی که در تمام داستان ها جریان بر سر یک زن است و زن شاکله داستان را ایجاد کرده که اگر آن زن نبود داستان هم منطقا نمی توانست خلق شود .
در داستان "شبیه یک هنر پیشه خارجی" مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد ، پرسید :
ببخشید ! شما شارون استون نیستید ؟
زن با اشوه گفت : نه ... ولی .
و در داستان "آناهیتای شرقی" اولین چیزی که توجه را جلب می کرد ، عینک آفتابی زن بود و بعد ، کیسه های پلاستیکی که پیدا بود از فرط خستگی آنها را پیش پایش بر زمین گذاشته است .
و در داستان "من به یک لیلی محتاجم" سعید گفت : این که مشکل نیست . یک آگهی در روزنامه می دهیم با این عبارت که : (به یک لیلی تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم.) البته اگر چه این داستان مستقیم با زن کاری ندارد و اشتباه دوستان فواد است که فکر می کنند فواد زن می خواهد ، ولی در عین حال همواره جایی از رد پای زن در این داستان هست .
و در داستان "چشم در برابر چشم" زیبایی فقط در چشمان زن نبود . اما آنچه در نگاه اول ، مرد را واله کرد ، فقط چشمهای زن بود .
قد بلند و کشیده ، اندام موزون ، پوست سفید و لطیف ، صورت خوش ترکیب ، بینی متناسب و لب و دهان ملیح ... .
در داستان "لباس خواب صورتی" زن ، نه اینکه حرف مرد را نفهمیده باشد ، باورش نشده بود ، برای همین دوباره پرسید :
یعنی من چه کار باید بکنم ؟
در داستان "راه چهارم ، تلخ تر از زهر" مرد پک عمیقی به سیگارش زد و گفت : یک راه ، کشتن توست .
زنی که به همسرش خیانت کرده است .
زن که کنار پنجره ایستاده و تانیمه آن را باز کرده بود ، وحشتزده به طرف مرد برگشت و گفت : اینطور نیست . ... .
در داستان "همیشه پای یک زن در میان است" همیشه و در همه اتفاقات ، پای یک زن در میان است .
این ، باور جاودانه و حکم قطعی و خدشه ناپذیر پدر من است در همه حوادث گذشته و حال و آینده .
در داستان "غیر قابل چاپ" وارد دفتر که شدم منشی هیجان زده و شتابناک پیش دوید و گفت :
وزیر برنامه وبودجه با شما کار فوری دارن ... .
حرف نهایی این بود که : خانمی به اسم پری خلعت پور نمایشنامه بسیار زیبایی نوشته اند که من (جناب وزیر) دوست دارم توسط دفتر انتشاراتی شما منتشر بشه .
همانگونه که ملاحظه شد در این نه داستان شش داستان (شبیه یک هنر پیشه خارجی ، آناهیتای شرقی ، چشم در برابر چشم ، لباس خواب صورتی ، راه چهارم تلخ تر از زهر و غیر قابل چاپ) به طور مستقیم و داستان من به یک لیلی محتاجم غیر مستقیم برگرفته از دید داستان همیشه پای یک زن در میان است می باشد .
مساله دیگری که در این داستان ها ( آناهیتای شرقی ، لباس خواب صورتی ، همیشه پای یک زن در میان است ) قابل توجه می باشد ، این است که راوی داستان را بسیار روشن و واضح نقل می کند با جسارتی بس عجیب و قابل تامل . این سه داستان به گونه ای نوشته شده که گویا هیچ گونه توجهی به خواننده و مخاطب خود ندارد ، چرا که سبک داستان بسیار ساده و روان می باشد و هر کسی به راحتی متوجه محتوا و منظور نویسنده خواهد شد ، حال چگونه است که نویسنده هیچ توجهی به مخاطبان خود نکرده ؟!
برای روشن شدن ادعای خود از کتاب استفاده می کنم :
آنهاهیتای شرقی
گفت (زن) : ممنونم . همین مقدار هم غنیمته . بخصوص که فرصتیه برای گپ و گفت صمیمانه . ص 16
و ادامه دادم : سوار ماشین شدی و همین حرفهای امروز رو با همین آب وتاب تعریف کردی . اون روز هم من قصد داشتم تو رو تاجایی که تو مسیرمه برسونم ولی مثل امروز آنقدر خواهش و تمنا کردی و چشم و ابرو آمدی تا منو به همین کوچه آناهیتای شرقی کشوندی .
...
گفتم اون روز تاپ قرمز پوشیده بودی با استرچ مشکی . سوار که شدی دکمه های مانتوتم بازکردی و گفتی که از بدن سازی می آی . کافیه یا بازم نشونی بدم ؟ ص 21
گفتم : شوهر نداری ؟
گفت : چرا . اونم یه بی غیرتیه مثل بقیه مردا . تشویقم میکنه وقتی این پولارو می برم خونه . ص 24
گفتم : نمی ترسی یه وقت بلایی سرت بیاد ؟
گفت : کم بلا سرم نیومده . ولی کسی که پا به این راه میگذاره باید پیه همه چی رو به تنش بماله . ص 25
لباس خواب صورتی
زن ناباورانه گفت : یعنی تو این همه پول رو به من می دی که من لباسی رو یک بار پیش روی تو بپوشم . همین ؟!
مرد گفت : همین .
زن گفت : منم که حرفی ندارم ، قبول هم کرده ام . اما ... ص 51
به اولین زنی که پیش رویم سبز شود پیشنهاد پوشیدنش را می دهم و خودم را از این عقده خلاص می کنم . ص 52
همیشه پای یک زن در میان است
راستش هر روز پرونده های متعدد منکراتی از مرد و زن و پیر و جوان به شعبه ما ارجاع می شود .
آقای رئیس در مورد خانم ها خیلی حساسند و معتقدند که تا خانم ها اصلاح نشوند ، جامعه اصلاح نمی شود . این است که برای اصلاح و تربیت خانمها وقت مجزا می گذارند .
هر روز خارج از وقت اداری ما یکی از همین خانم ها را دعوت می کنیم تا آقای رئیس هدایتشان کند . اینها اغلب خانم هایی هستند که در مجالس عیش و عشرت یا کنار خیابان دستگیر شده اند .
روزی نیست که آقای رئیس برای نصیحت این خانم ها وقت نگذارند و من یقین دارم که از این بابت پولی هم از دولت نمی گیرند .
هر روز از ساعت دو و سه بعد از ظهر تا شش و هفت و گاهی هشت شب ، در اتاقشان را قفل می کنند و به نصیحت و هدایت این خانم های منحرف می پردازند ... . ص 72 و 73
من خود شاهد بودم که بعضی از زنها وقی از اتاق در می آمدند ، همینطور اشک ندامت می ریختند ... .
بعضی می خندیدند ... .
برخی هم البته نصیحت پذیر نبودند ... . ص 75
با توجه به آنچه گفته شد ، آیا نویسنده گمان می کرده این کتاب را نیروی انتظامی مطالعه میکند ، یا دادگستری ؟! آیا نویسنده توجه به سن خوانندگان خود نداشته که مطمانا غالبا جوان و حتی اکثرا مجرد می باشند ؟! آیا این نحو نوشتن با ادبیات سازگار است و درخدمت گرفتن ادبیات برای اشاعه فحشا نمی باشد ؟!
آیا ادبیات به این معناست که ما روابط نامشروع زن و مرد را به راحتی با به تصویر کشیدن ذهنی در اختیار مخاطبان قرار دهیم ؟!
ممکن است که عده ای بگویند این داستان ها تنها خواسته اند تا وضعیت منحط جامعه را نشان دهند ! ولی آیا واقعا اینگونه است ؟! آیا قرآن هم با این جسارت مطالب را بیان کرده و وضعیت منحط جوامع را بیان داشته ؟! آیا داستان قوم لوط و حضرت یوسف بهترین نمونه برای داستان نویسی نیست ؟! در کجای این دو داستان در قرآن روابط کاملا واضح و روشن گشته است ؟!
آیا یک نویسنده چنین اختیاری دارد که راه و رسم گناه را در اختیار قشر جوان جامعه قرار دهد ؟! آیا این کتاب خود مشوق جوانان به گناه نیست ؟! آیا این کتاب تحریک کننده نیست ؟!
مطلب دیگری که در این مجموعه دیده می شود توهین به قوه قضائیه ، نیروی انتظامی ، موسسات و سازمان های دولتی و مردم فقیر و به قول امام خمینی پابرهنه می باشد .
بنا بر روشی که داریم از خود کتاب استفاده می کنیم .
شبیه یک هنر پیشه خارجی
زن آینه کوچکی از کیفش در آورد و با دستمال کاغذی خرده ریمیل های زیر چشمش را پاک کرد و در حالیکه آینه را در کیفش می گذاشت ، گفت : یه مزاحم حرفه ای ! خوب شد که به دام افتادی .
افسر نگهبان گفت : البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی ناپذیر بر و بچه ها.
زن با تعجب گفت : بله ؟!
افسر نگهبان گفت : خب البته ما شما رو هم از خودمون می دونیم .
زن با اشوه گفت : وا ؟! چایی نخورده فامیل شدیم . ص9
افسر نگهبان پس از مروری کوتاه به زن گفت : این شماره تلفن منزله ؟
زن گفت : بله ، خونه خودمه .
افسر نگهبان گفت : اگه ممکنه شماره موبایل رو هم بدین . شاید لازم بشه .
زن خواست کاغذ را پس بگیرد که افسر نگهبان کاغذ کوچکی را به او داد و گفت : روی همین هم بنویسین کفایت می کنه .
مرد گفت : منم لازمه شماره موبایل بدم ؟!
افسر نگهبان مکثی کرد و گفت : خب بدین . اشکال نداره .
مرد گفت : آخه من مبایل ندارم . ص 10 و 11
زن به افسر نگهبان گفت : من می خوام شکایتمو پس بگیرم . واقعا حوصله دادگاه و درد سر و این حرفها رو ندارم . این کاغذ ها رو هم پاره کنین بریزین دور .
افسر نگهبان گفت : نمی شه . قانون وظیفه خودشو انجام می ده .
زن با تعجب پرسید : وقتی من از شکایتم صرفنظر کنم ...
افسر نگهبان گفت : باشه . تکلیف قانون چی می شه ؟!
مرد گفت : قانون که شماره موبایل ایشون رو داره .
افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت : مشکله . ولی خودم یه جوری حلش می کنم . ص 12 و 13
همیشه پای یک زن در میان است
راستش هر روز پرونده های متعدد منکراتی از مرد و زن و پیر و جوان به شعبه ما ارجاع می شود .
آقای رئیس در مورد خانم ها خیلی حساسند و معتقدند که تا خانم ها اصلاح نشوند ، جامعه اصلاح نمی شود . این است که برای اصلاح و تربیت خانمها وقت مجزا می گذارند .
هر روز خارج از وقت اداری ما یکی از همین خانم ها را دعوت می کنیم تا آقای رئیس هدایتشان کند . اینها اغلب خانم هایی هستند که در مجالس عیش و عشرت یا کنار خیابان دستگیر شده اند .
روزی نیست که آقای رئیس برای نصیحت این خانم ها وقت نگذارند و من یقین دارم که از این بابت پولی هم از دولت نمی گیرند .
هر روز از ساعت دو و سه بعد از ظهر تا شش و هفت و گاهی هشت شب ، در اتاقشان را قفل می کنند و به نصیحت و هدایت این خانم های منحرف می پردازند ... . ص 72 و 73
من خود شاهد بودم که بعضی از زنها وقی از اتاق در می آمدند ، همینطور اشک ندامت می ریختند ... .
بعضی می خندیدند ... .
برخی هم البته نصیحت پذیر نبودند ... . ص 75
پدر می گوید : ماجرای شکایت .
سربندی یادش می آید : آهان . بله . یکی از خانمها که به اتاق نصیحت رفته بود ، ظاهرا خانم مهمی بود . از آن خانم هایی که روزها از حقوق زنان ، دفاع می کند و شبها مجلس پارتی و عیش و عشرت راه می اندازند ...
...
آقای رئیس از لای در یک کاغذ به من دادند که همان شکایت از مجله بود ... .
... عرض کردم که ممکن است نعوذبالله این کار شما اشتباه باشد .
آقای رئیس فرمودند : مهم نیست . وقتی پای هدایت یک زن در میان است ، بقیه چیز ها مهم نیست . وقتی زن ها اصلاح شوند ، خود به خود جامعه هم اصلاح می شود .
غیر قابل چاپ
گفتم : جناب وزیر ! من اون کار و مطالعه کردم . کار بسیار ضعیفیه . اشکالات فاحش تاریخی داره ، ضعف های تکنیکی و وحشتناک داره و اصلا از لحاظ ساختار دارم ... ص 91
با لحن جدی و قاطع گفت : من به شما توصیه می کنم که کار ایشون رو یک بار دیگه بخونید و حتما با خودشون هم یک دیدار داشته باشین . من که خودم این همه به کشور های مختلف سفر کرده ام تا به حال کار به این زیبایی ندیده ام . می دونید به قول مقاطعه کار ها فوندانسیون کار خیلی درسته . ص 92
جناب رئیس (اتحادیه) بی مقدمه گفت :
با همه درخواستهات موافقت کردم .
و قبل از اینکه من کاملا شاخ در بیاورم ، ادامه داد :
ولی تو هم باید با یه در خواست من موافقت کنی ...
گفت : یه خانمی هست ، من دیدمش ، هنرمند برجسته ایه ، یه نمایشنامه داره ، دوست داره شما چاپش کنین .
گفتم : اسم این هنرمند برجسته ، پری خلعت پور نیست ؟
گفت : چرا خودشه . پس دیدیش ؟ ص 94
گفتم : حالا شما این کار رو دقیق بخون . منم قراره دوباره بخونم . بعد با هم صحبت می کنیم .
کاغذ درخواست های من را در کشوی میزش گذاشت و گفت :
باشه . پس اینها هم بمونه برای جلسه بعد .
گفتم : آخه اون درخواست ها بعضیهاش فوریه . کارها توی چاپخونه است ، منتظر کاغذه .
گفت : باشه چه اشکالی داره ؟ جلسه رو فوری تر می گذاریم ...
گفتم : پس حواله کاغذ های ما رو بی زحمت ...
گفت : آماده است نگران نباش . ص 95
منشی گفت : صبر کنین . آب قطع شده .
برگشتم : عجیبه ، سابقه نداشته تو این فصل ؟!
منشی گفت : زنگ زدم به آب منطقه ، گفتن تا شب آب نمی آد . ولی رئیس آب و فاضلاب می خواست با شما صحبت کنه ...
رئیس آب منطقه انگار منتظر بود . خودش گوشی را برداشت و منتظر ماند تا من صحبت کنم .
بعد از تعارف متداول گفت : مساله قطع آب ف یه نقص فنی کوچیکه که مهم نیست . تا چند دقیقه دیگه حل میشه . ولی کاری که من داشتم این بود که یک نمایشنامه ای هست می خواستم پیشنهاد کنم ...
گفتم : از خانم پری خلعت پور ؟
گفت : بله ، مگه سابقه شو دارین ؟
گفتم : نمایشنامه الان رو میز منه . چشم . انجام میشه . شما ترتیب آب رو اگه ممکنه ...
گفت : نه که ربطی داشته باشه ها ولی شما که دارین قول چاپ رو می دین آب رو هم وصل شده بدونین . حتی به شب هم نمی کشه . ص 97
قبل از اینکه رئیس دفتر شروع کند ، گفتم :
عزیز من ! جناب وزیر که خودشون اهل برنامه ان . می دونن که با این همه کار و برنامه ، من در طول روز نمی تونم مطالعه ای داشته باشم . لااقل یه شب به من مهلت بدن .
گفت : می خواستم به استحضارتون برسونم که جناب وزیر ، حدود صد میلیون برای اجرای طرح این نمایشنامه در سالن اصلی شهر اختصاص دادن . اگه بشه که همزمان با اجرا ، کتابش هم چاپ بشه خیلی مناسبه .
گفتم : به نظر شما این بودجه برای یک برنامه زیاد نیست ؟
گفت : آخه فقط یه برنامه نیست . بعد هم جناب وزیر معتقدن برای شاهکار های هنری هرچقدر هزینه بشه کمه .
گفتم : جناب وزیر از خودشون می پردازن این هزینه رو .
گفت : نه ، ردیف داره . می خواین ماده شو براتون بفرستم ؟ ص98
با این اوصاف خیلی برای من عجیب بود که یک چنین کتابی قابلیت چاپ را پیدا کند ، و حال این کتاب من را به یاد دو داستان از خودش می اندازد و با جرات می گویم یا پای یک زن در میان است و یا چنان قدرتی در کار بوده که این جسارت ها را نادیده گرفته اند .
وحال به یاد وصیت نامه اما خمینی افتادم که ایشان فرمودند :
مـ راديو و تلويزيونو مطبوعاتو سينماها و تئأترها از ابزارهايمؤثر تباهيو تخدير ملتها، خصوصاً نسلجوانبودهاست. در اينصد سالاخير بويژهنيمةدومآن، چهنقشههايبزرگياز اينابزار، چهدر تبليغضد اسلامو ضد روحانيتخدمتگزار، و چهدر تبليغاستعمارگرانغربو شرق، كشيدهشد و از آنها برايدرستكردنبازار كالاها خصوصاً تجمليو تزئينياز هر قماش، از تقليد در ساختمانها و تزئيناتو تجملاتآنها و تقليد در اجناسنوشيدنيو پوشيدنيو در فرمآنها استفادهكردند، بهطوريكهافتخار بزرگِ فرنگيمآببودندر تمامشئونزندگياز رفتار و گفتار و پوششو فرمآنبويژهدر خانمهايمرفهيا نيمهمرفهبود، و در آدابمعاشرتو كيفيتحرفزدنو بهكار بردنلغاتغربيدر گفتار و نوشتار بهصورتيبود كهفهمآنبرايبيشتر مردمغيرممكن، و برايهمرديفاننيز مشكلمينمود! فيلمهايتلويزيوناز فرآوردههايغربيا شرقبود كهطبقةجوانزنو مرد را از مسير عاديزندگيو كار و صنعتو توليد و دانشمنحرفو بهسويبيخبرياز خويشو شخصيتخود و يا بدبينيو بدگمانيبههمهچيز خود و كشور خود، حتيفرهنگو ادبو مآثر پر ارزشيكهبسيارياز آنبا دستخيانتكار سودجويان، بهكتابخانهها و موزههايغربو شرقمنتقلگرديدهاست. مجلهها با مقالهها و عكسهايافتضاحبار و أسفانگيز، و روزنامهها با مسابقاتدر مقالاتضدفرهنگيخويشو ضداسلاميبا افتخار، مردمبويژهطبقةجوانمؤثر را بهسويغربيا شرقهدايتميكردند. اضافهكنيد بر آنتبليغدامنهدار در ترويجمراكز فساد و عشرتكدهها و مراكز قمار و لاتار و مغازههايفروشكالاهايتجملاتيو اسبابآرايشو بازيها و مشروباتالكليبويژهآنچهاز غربوارد ميشد. و در مقابلصدور نفتو گاز و مخازنديگر، عروسكها و اسباببازيها و كالاهايتجمليوارد ميشد؛ و صدها چيزهاييكهامثالمناز آنها بياطلاعهستيم. و اگر خداينخواستهعمر رژيمسرسپردهو خانمانبرانداز پهلويادامهپيدا ميكرد، چيزينميگذشتكهجوانانبرومند ما ـ اينفرزنداناسلامو ميهنكهچشماميد ملتبهآنها استـ با انواعدسيسهها و نقشههايشيطاني بهدسترژيمفاسد و رسانههايگروهيو روشنفكرانغربو شرقگرا از دستملتو دامناسلامرختبرميبستند: يا جوانيخود را در مراكز فساد تباهميكردند؛ و يا بهخدمتقدرتهايجهانخوار درآمدهو كشور را بهتباهيميكشاندند. خداوند متعالبهما و آنانمنتگذاشتو همهرا از شر مفسدينو غارتگراننجاتداد
.